تقديم به همه كسانی كه به عشق خود نرسيده اند
( البته من رسیدم )
نشسته بود روی زمين و داشت يه تيكه هايی رو از روی زمين جمع می كرد.
بهش گفتم: كمك نمی خوای؟
گفت نـــــــه.
گفتم: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت : نــــــــه خـــودم جمــــع می كنـــم.
گفتم : حـــــــالا تيكــــــه هـــــــا چی هست؟
بد جوری شكستــــــه معلوم نيست چيـــــــه؟
نگـــــــــاه معنی داری كرد و گفت: قلبـــــــم.
اين تيكــــه هــــای قلب منـــه كـــــه شكستـــــه.
خودم بـــايد جمعش كنم.
بعدش گفت : می دونی چيـــــــــــــــه رفيق؟
آدمـــــای اين دوره زمونـــــــــه دل داری بلــد نيستن.
وقتی می خوای يــــه دل پـــاك و بی ريـــا رو بــــــه دستشون بسپری
هنوز تو دستشون نـــگرفتــــه ميندازنش زمين و می شــــكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش
اون دل داری خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكــــــــــه اين قلب شكستـــــــــه خوب شــــــــــه.
آخـــه می دونی اون خودش گفتــه كـــه قلبهای شكستــه رو خيلی دوست داره.
تيكـــــه هــــــای شكستـــــه ی قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.
و من توی اين فكر كــــه چرا مــــا آدمــــا دل داری بلد نيستيم موندم.
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر كسی؟
انگـــــاری فهميد تو دلـــــم چی گفتــــــــم.
بر گشت و گفت:
دلم رو به دست هر كسی نسپردم اون برای من هر كسی نبود.
گفت و اين بــــــــار رفت سمت دريــــــــا.
سهمش از تنهايی هاش دريايی بود كه
رازدارش بود.

