عجب دريای غمناكی ست اين عشق
ببين باسرنوشت من چهاكردتوهم اين
رنجش خاكستری راميان ياد پيچيدی
و رفتی. تمام غصه هايم مثل باران
فضای خاطرم را شستشوداد و تو به
احترام اين تلاطم فقط يك لحظه
باريدی و رفتی. دلم پرسيد از پروانه
يك شب ، چرا عاشق شدن درد ی
عجيبی ست؟ و يادم هست تويكباراين
را، ز يك ديوانه پرسيدی و رفتی
تو ، رابه جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببينی
ولی در پاسخ اين خواهش من،
تو مثل غنچه خنديدی و رفتی . دلم گلدان شب
بوهای رويا ست ،پراست ازاطلسی های نگاهت تو مثل يك
گل سرخ وفادار كنارخانه روئيدی و رفتی .تمام بغض هايم مثل
يك رنج شكست وقصه ام دركوچه پيچيد ولی توازصدای اين شكستن
به جای غصه ترسيدی ورفتی .غروب كوچه ها ی بيقراری
حضورروشنی راازتوميخواست تويك آن آمدی اين
روشنی رابروی كوچه پا شيدی ورفتی
كنارمن نشستی تا سپيده ولی
چشمان توجای
دگر بود
و من ميدانم آن شب تا سحرگا ه
نگا رت را پرستيدی ورفتی. نميدانم
چه ميگويند گل ها ؟ خدا می داند و
نيلوفر وعشق به من گفتند گل ها تا
هميشه تو ازاين شهركوچيدی ورفتی
شبی گفتی : نداری دوست من را
نمی دانی!!... كه من آن شب چه
كردم . تو تا بيراهه های بيقرای دل
من را كشا نيدی و رفتی . پريشا ن
كردی و شيدا نمودی تمام جاده های
شعرمن را رها كردی ٬ شكستی خرد
گشتم .تو پايان مرا ديدی و رفتی...
